تبليغاتX
سیمرغ
از جنس حرفهای شما
 

خبر آمد خبری در راه است 

....

شاید این جمعه بیاید شاید

....

 

الف - دیروز روز خبرنگار بود . به همه دوستان و همکارانم تبریک می گم . نمی دونم بااوضاع اقتصادی که بعضی از خبرنگارها دارن و دائما هم وعده و عید الکی می شنون دیگه حرف زدن از رسالت خبرنگاری کار درستیهیا نه؟

ب - از دست یه دوست که حرفهای دلمو بهش می زدم و از این به بعد دیگه نمی زنم خیلی دلخورم . خودش می دونه چی کار کرده .

ج - این ایام که بخاطر ساخت و ساز منزل قدیمی مجبوریم توی یک خونه نقلی و کوچولو اجاره نشینی کنیم خیلی عذاب می کشم . برای هیچ کاری فضا ندارم . نه می تونم مطالعه کنم نه راه برم نه بلند بخندم و نه بخونم !

د - حمید چند وقتیه که با وبلاگش قهر کرده . ازش می خوام دیگه به قهرش پایان بده .من همیشه خواننده وبلاگ ادبیش هستم . وبلاگ به سین

http://www.layalila6.blogfa.com/

 

 

... و یک شعر دیگه ...

 

 

 ما تا ابد الدهر به دنبال سرابیم

دلبسته عریانی در پشت حجابیم

ما می زدگان را به زلالی چه نیاز است؟

لب تشنه نوشیدن یک جرعه آبیم

موسیقی لبهای تو موزون و فریباست

فارغ ز نوای نی و آواز ربابیم

آه از کف ما رفته بهاری که نیامد

درسایه پیری است که دنبال شبابیم

رویای تو در روز به دنبال شب ماست

آهسته بخوان عشق که در اول خوابیم .

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 14:13  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

الف- خیلی وقتها خیلی خاطرات گذشته رنجم می ده و بعضی وقتها بعضی خاطره های شیرین گذشته عجیب انرژی و توانی به من می ده . همه ی ما با یکسری خاطرات تلخ و شیرین امروز و فردا رو می گذرونیم . اگر امروز برامون شیرین تموم شد فردا هم یاد امروز برامون شیرینه و اگر امروز تلخ بود یادش توی فردا خیلی برامون تلخ خواهدبود . کاش برای خاطره های خوش ارزش قائل باشیم و از خاطرات تلخ درس بگیریم .

ب - این ماجرا واقعیه ( بابت نوشتن این مطلب اول از همه عذر می خوام اما فکرمی کنم لازمه )

چند روز قبل داشتم از محل کارم بر می گشتم . معمولا توی مسیرراه برگشت مسافر سوار نمی کنم . اما اون روز یک خانم خیلی اصرار کرد و گفت : " آقا تو رو خدا نگهدارتورو خدا ... "  ترمز زدم خانم سوار شد و من گفتم خانم من مسیرم میدون شهداست . نهایتا تا اونجا میرم . و اونم قبول کرد . نزدیک میدون شهدا که رسیدیم گفت : " آقا مسیر بعدیتون کجاست ؟ " گفتم می رم به طرف عدل خمینی . گفت : " آقا منم باخودت ببر " ! ؟ خیلی تعجب کردم اول متوجه منظورش نشدم . عذرخواهی کردم و گفتم : " متوجه منظورتون نمیشم " گفت : " خودتو به اون راه نزن خیلی هم خوب فهمیدی چی دارم می گم . نترس قیمتم بالا نیست باهم کنار میایم . معلومه تازه کاری ... "

بگذریم از اینکه با چه مخمصه ای از آبروریزی جلوگیری کردم و برای پیاده کردنش کلی آدم بی کار جمع شد و  با حرف های دروغی که اون خانم زد من از یک جوون بیکار که خلاف از سر و روش می ریخت یه مقدار کتک هم خوردم . سوار ماشینم شدم و حرکت کردم به طرف خونه هنوز مقداری نرفته بودم که یه ماشین گشت جلوم ترمز زد همون شازده آقا گفت : " جناب سروان خود بی ...شه " و من توقف کردم و گفتم" : حرف دهنتو بفهم بی شعور ." سروان گشت اومد پایین و به من گفت : " مزاحم ناموس مردم می شی ؟ بی ... ؟ " نمی دونستم باید چه کار کنم . یادحرفهای بابا افتادم که می گفت : بابا جان حتی توی روز هم مسافر سوار نکن و مستقیم بیا خونه ." شروع کردم به توضیح مساله که جناب سروان اصل قضیه اینه و اونی که به شما گفتن اصلا صحت نداره . اما توی بدمخمصه ای گیر کرده بودم  و جناب سروان باورش نمی شد . حقیقتا نزدیک بود اشکم در بیاد . از ترس خودم نبود . از ترس آبروم بود و اینکه آش نخورده و دهن سوخته شده بودم . هر چند که هر چی می گفتم مامان حرفامو باور می کرد و این به این دلیل بود که من از ۸ سالگی تا حالا به مامان دروغ نگفته بودم . اما بابا رو چه کار می کردم ؟

 استواری که نزدیک ماشین بود اومد جلو و  هلم داد به طرف ماشین . باخودم گفتم دیگه کار تموم شد و آبروم رفت .

 نمی دونم خدا از کجا رسوندش . یک آقایی اومد با حدود سن ۴۰ تا ۴۳   سال سن . رو کرد به جناب سروان و گفت : " جناب سروان شما دیگه چرا ؟ اول طرفتو بشناس بعد قضاوت کن . بعد این بیچاره رو با خودت بر . من این زنو می شناسم . کارش همینه . جلوی افرادی که به نظر آبرو دار میان رو با التماس می گیره و بعد هم تیغشون می زنه . اگر هم طرف نم پس نده بی آبروش می کنه .  برین بگردین پروندشو پیدا می کنین . بعدهم کارت شناسایشو نشون داد . جناب سروان عرض ادبی کرد و گفت چشم حاج آقا حتما حتما . " و حاج آقا هم رفت .

نگاهی کردم به داخل الگانس. لبخند تلخی به اون زن زدم که داشت باگریه کردن آخرین تلاششو برای رهایی انجام می داد. اما من رهاشده بودم . از رهایی خودم خوشحال بودم و از وضعیت  اون زن و روزگارش خیلی ناراحت .

سوار ماشین شدم و رفتم به طرف خونه وقتی رسیدم مامان گفت " مهدی این خون چیه که گوشه ی لبته ؟ " دست پاچه شدم و گفتم : " هیچی مامان جان سرم خورد به گوشه در ماشین و این اولین دروغی بود که توی ۲۲ سال اخیر به مامان گفتم اما از ماجرای اون زن خیلی بیشتر ناراحت بودم تا دروغی که گفته بودم .

ج - و باز هم یک شعر دیگه از شعرای خودم

 

گلپری چهره نازتان زیباست

رقص با صدای سازتان زیباست

 از میان رازهای عالم عشق

چشم پر رمز و رازتان زیباست

ای گلستان گل تو خار دلی

در نشیبها فرازتان زیباست

من شکارم برای صید دلم

غمزه های کارسازتان زیباست

در طلب به اشتیاق نیاز

عشوه های بی نیازتان زیباست

خوب زیبا خدای خوبی ها

 ذکر و گریه و نمازتان زیباست.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:26  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

الف - سالگرد رحلت امام خمینی هم تموم شد . ۱۹ سال گذشت اما الآن در کجای راه امام قرار داریم ؟ آیا آرمانهایی که باامام بستیم همه عملی شد؟ آیا به خوبی به درد مردم که به گفته ی امام ولی نعمتان مردم هستند رسیدیم ؟ آیا قول و قرارهامون همه عملی شد ؟ وعده و وعیدهای رنگارنگمون چطور ؟

 

ب - تکنولوژی هم بد بلایی برای همه ی ما شده . ۷   ۸ سال قبل که موبایل مثل حالا عمومی نشده بود بود بیشتر دست کسانی بود که واقعا نیازشونو برطرف می کرد اما امروز که شرکت محترم ایرانسل خط های بی کیفیت ۵ هزار تومنی به من و شما می ده دیگه هر کسی رو که می بینی یک موبایل همراهش داره . از این موضوع بگذریم . متاسفانه آفتهای زیادی داره از این راه به جوونای این نسل می رسه . یکی از اون آفتها ارسال اس ام اس های نامربوطه . حتما برای همه ی شما تا به حالا اس ام اس و جوک درمورد فلان شخصیت سیاسی یا مردم فلان شهر رسیده ... . با کمال تاسف این مساله داره به صورت یکی از سرگرمی های رایج درمیاد . مشغول کار و زندگی هستی که میبینی یک جک درمورد یک شخصیت سیاسی مملکت یا مردم یکی از شهرها به دستت می رسه . اولش می خندی و برای چند تا از دوستانت ارسال می کنی اما نمی دونی باارسال این اس ام اس توسط دوستانت به دیگران تا چه اندازه در غیبت کردن با اونا شریک می شی . حسابشو بکن قرار باشه هر اس ام اس بطور متوسط یک ماه روی بورس باشه . تو هم برای تنها ۵ تا از دوستانت ارسال کنی و اونا هم به همین ترتیب ... با یک حساب سرانگشتی میبینی که چقدر غیبت کردی ...

 

 

ج - چند روز قبل یه دوست خوب با من تماس گرفت و حسابی از ناراحتی منو درآورد . خوشحالم ... برای ...

 

 

 د -بعضی از دوستان خوبم برای امتحانات آخر ترم این روزا حسابی مشغولن . همگی خسته نباشین .

 

و طبق معمول یک شعر دیگه ...

 

 

خسته ام زین هرزه گردی ها رهایم می کنید ؟

بر دلی پیوسته عاشق مبتلایم می کنید ؟

من سبکباری ز چشمان شما آموختم

از هجوم وحشی غمها جدایم می کنید ؟

رنگ و روی عشق در چشمان من گمگشته ماند

 بانگاهی عاشقانه با صفایم می کنید ؟

من غریبم با غریبستان من ذکری بگو

آشنا با ذکر ناب یا خدایم می کنید ؟

از میان جمع عاشق پیشه هاتان نازنین

بحر عشقی بی نظیر امشب سوایم می کنید ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 8:21  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

الف - دلتنگم ... برای ...

 

ب - برای این پست خیلی حرفها رو آماده کرده بودم تا بگم . اما نمی دونم چرا همه ی حرفها شروع نشده باید تموم  بشه . می خواستم دو روز قبل آپ کنم اما امکانش نبود . دیروز هم خیلی کار روی سرم ریخته بود . اما مثل اینکه اینبار هم باید بدقول بشم و دیرتر آپ کنم .

 

ج - محمد  و خانمش و مامان و خواهر کوچولوم قراره برن حج . خوش به حالشون . دلم می خواست منم می تونستم برم . اما شرایط برای این مساله هم فراهم نیست .

 

د - چند روز حس هیچ کاری نیست . توی این پست هم هر چی زور زدم مثل اینکه قرار نیست  جور در بیاد . شاید یک آپ جدید برای چندروز بعد با یک شور و حال بیشتر . ... و عذر خواهی از بی حوصلگی امروز .

 

آپ بعدی یکی دیگه از دوستامو براتون معرفی می کنم .

 

 

 

همراه توام تا ابد ای آیه ی امید

مغلوب ترین لشکرم ای حمله ی جاوید

از روز جدایی که بهارم شده پاییز

خورشید رخت نور به این خانه نتابید

چشمان هراسان ز گمانی که نیایی

از قصه ی طولانی تکرار نخوابید

در ماتم تو بزم شبانگاه چه سرد است

آهنگ غزلخوانی ما دیر نپایید

دل قصه ی پر غصه پذیرفت ولیکن

در خاطر ما رفتنت ای یاس نگنجید .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:45  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

 الف- اول دفتر می خوام از اسماعیل داور فر بگم که رفت . مثل خیلی دیگه از هنر پیشه ها که میان و میرن و خاطره و بازی های زیباشون فقط به یادگار می مونه و بس . چند سالیه که نسل طلایی تئاتر و سینمای ما که از دهه ی ۴۰ و ۵۰ آغاز به کار کردن یکی یکی بار سفر رو می بندن و از پیش ما می رن . علی اصغر گرمسیری که سابقه ی کار هنریش به دهه ی ۳۰ می رسید . منوچهر حامدی که ۱۳ سال پیش رفت اما هنوز خیلی از ماها با خاطره ی بازی های زیباش درگیر هستیم . حامدی اگر چه پر کار بود اما دوست داشتی کار می کرد . مهدی فتحی که توی نظام و دانشکده ی افسری به قول خودش نتونست کسی  بشه و به هنرپیشگی رو آورد . خاطره ی بازی زیباش در سریال امام علی در نقش عمرو عاص همیشه در یاد همه می مونه . مظفر سلطانی . نعمت الله گرجی . جمیله شیخی. رقیه چهره آزاد .  لوریک میناسیان و خیلی ها ی دیگه که یکی یکی رفتند . اما هنوز هستند هنرپیشه های دوست داشتنی که با خاطره ی سالها بازیگری اونا  ما هم بزرگ شدیم . استاد عزت الله انتظامی . استاد جمشید مشایخی. داود رشیدی . حمیده خیرآبادی و ... کاش قدرشونو بدونیم . البته این قسمت بهانه ای بود برای یادمان درگذشت مرحوم داورفر که خیلی زیبا و دوست داشتنی بازی می کرد والا من اصلا هنری نویس نیستم.

 

ب - دیروز یک از دوستان دوران دانشگاه بعنوان خدمه ی کاروان رفت حج . خوش به حالش  . باز معرفت داشت و زنگ زد و خداحافظی کرد . ریا نباشه دلم برای یه سفر حج لک زده .

 

ج - دیروز با یکی از دوستان درمورد بهار و زیبایی هاش حرف می زدم . بیچاره این دوستم که کلی از قسطاش عقب افتاده بود گفت " بابا مهدی تو هم خیلی دلت خوشه ها . تو شاعری و احساس داری و باید از بهار حرف بزنی . توی این گرونی با این دولتی که فقط شعار می ده و اصلا کاری نکرده چه دلی برای آدم باقی می مونه که بخواد از بهار و زیبایی هاش حرف بزنه " می خواستم بگم بابا خود من ماهی ۳۱۵ هزار تومن قسط می دم و تازه قراره ۱۱۱ هزار تومن دیگه هم بهش اضافه بشه اما بی خیال شدم .

 

د - هر جور که فکرشو می کنم می بینم راهی تا ۴۰ سالگی برای من نمونده . من ۱۰ سا ل وقت دارم تا خودمو کامل کنم . خیلی از ماها یادمون رفته که ۴۰ سالگی سن پختگی آدماست . ناصر خسرو توی همین سن و سال متحول شد . پیامبر اسلام (ص) توی همین سن بود که به پیامبری رسیدن و خیلی موارد و مثالهای دیگه . خیلی وقتها  توی خلوت و تنهاییم به کارایی که کردم و می کنم فکر می کنم . اینکه آیا مسلمون هستم یا فقط اداشو در می ارم . اینکه چرا خیلی موارد با اسم احترام گذاشتن در مقابل حرمت شکنی فلان شخص سکوت می کنم و کوتاه میام . به این فکر می کنم که اصلا کاری که من انجام می دم درسته یه نه . خودم خیلی به آینده فکر می کنم . اینکه خواسته هام و آرزوهایی که دارم براشون تلاش می کنم درست می شن یا نه ؟

 

ه - این پست تقدیم می شه به احسان سروری که الآن توی مدینه نایب الزیاره ی همه ی ماست . و این شعر تقدیم می شه به شما .

 

 

سر مرا ببرید سربه زیر خواهم ماند

به پای عشق شما ناگزیر خواهم ماند

اگر بپذیرید لحظه ای دمی ما را

برای خلوت دل دلپذیر خواهم ماند

دلم به وسعت دریا شده است خانه ی غم

اسیر غربتم امشب اسیر خواهم ماند

کبوتر حرمم من پناهگاه منی

گدای خانگی ام من حقیر خواهم ماند

هوای وصال تو می پرورم درسر

اگر دری نگشایی حقیر خواهم ماند

به ناله های دلم اگر جواب خوش ندهی

دعای نیمه شبی در ضمیر خواهم ماند .

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:47  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

الف- قول داده بودم زود به زود و البته با سرعت بیشتر آپ کنم . امیدوارم اونقدرسوژه و مطلب داشته باشم که بتونم به وعده ی خودم عمل کنم . تا خدا چی بخواد .

ب - دو شب پیش خواب دیدم که باید برم . یعنی باید برم اون دنیا . توی خواب خیلی از خدا تقاضا کردم دوباره منو به دنیا برگردونه تا بقول امروزی ها آدم بشم . کاش همیشه از این فرصتها به ما داده بشه و ما بتونیم از فرصتها استفاده کنیم . توبه کنیم از گناهان و راه درست رو انتخاب کنیم . اگر حقی رو ضایع کردیم و اگر دلی رو شکستیم جبران کنیم . زندگی در حال گذره . بعضی از ماها چه آسون و چه راحت دل می شکنیم  و چشمامونو روی حقیقت می بندیم چقدر راحت قیافه ی حق به جانب می گیریم و خودمونو عین حقیقت می دونیم . توی کتاب " انسان در عرف عرفان " نوشته ی آیت الله حسن زاده ی عاملی از سکوت برای مبارزه با بدی ها خیلی نام برده شده . باسکوت بیشتر تفکر بیشتر و عمل سنجیده تر خواهیم داشت . حتما این کتابو پیدا کنید و بخونید .

ج - خیلی وقته که شعر نگفتم . دلم برای شعر گفتن تنگ شده . بعضی از دوستان و آشنایان که نسبت به شعرای بی محتوای من لطف دارن این روزا زیادی پا پیچ من می شن که فلانی چی شده مثل اینکه چشمه ی شعرت خشک شده . جوابی ندارم که بدم . یکی از دوستانم می گفت شاید دیگه برای احساساتت ارزشی قائل نیستی اما من همیشه به احساسم احترام گذاشتم و نمی خوام مثل آدمای بی احساس زندگی کنم. از همه ی شما می خوام واسه شعر گفتن من نذری چیزی بندازین توی صندوق صدقات یا گوسفند قربونی کنین شاید فرجی بشه .

د - اما توی این پست می خوام از " وحدت عماد " براتون بنویسم . اولین بار وحدت رو توی یه اردو توی "آبعلی" دیدم . اردوی خوبی بود و باید ۲ تا ۲۵ روز یعنی ۵۰ روز اونجا می بودیم. تابستون ۷۸ بود . با همت بچه ها یه نشریه برای زمان اردو راه انداختیم که سردبیرش من بودم . به وحدت گفتم در مورد سینمای جنگ مطلب بنویسه . اون روز فکر نمی کردم اون جون لاغر و استخونی ( که در حال حاضر و بعد از ازدواجش هنوز هم استخونیه ) قلم بسیار شیوا و روانی داشته باشه . وحدت مطلبو نوشت و انصافا خوب هم نوشت اما بنا به صلاحدید مدیر مسئول از مطلبش استفاده نکردیم . وحدت برای ۲۵ روز دوم با اجازه ی شما جیم زد و نیومد و من ازش بی خبر بودم تا اینکه توسط یکی از دوستان مشترک فهمیدم نشریه ی دانشجویی که مسئولش بوده توی کشور اول شده . خوشحال شدم زیاد اما نتونستم پیداش کنم و بهش تبریک بگم . بعد که من توی خبرگزاری مهر خبرنگاربودم یه روز توی کتابخونه ی حرم برای تهیه ی خبر رفته بودم و آقا رو اونجا دیدم که در کسوت سربازی در مرکز مشاوره و جوانان آستانقدس مشغول شده بود . بعد هم دو دره بازی کرد و همونجا استخدام شد و شد مسئول روابط عمومی اونجا. گه گداری باهاش در ارتباطم اما می دونم خیلی گرفتاره . وحدت عماد که اسم فامیلش خیلی عجیب و غریبه و به نظر من باید برعکس می بود تبحر خاصی در جذاب نوشتن مطالب خیلی ساده داره و قلم دوست داشتنی داره حتما به وبلاگش سری بزنین  http://www.vahdatemad.blogfa.com/

 

و دست آخر باز هم یکی ازشاهکارهای ادبی خودم ...

آمدی جانم به قربانت کمی دیر آمدی
آمدی بر جان عاشق مانده یی پیر آمدی
"آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟"
در گریبان، سر فرو بردی چنین زیر آمدی
نازنینا عشقم از فرسودگی نفرت شده
اندر این نفرت چرا امشب به تدبیر آمدی
بی خیالش، چون تو باشی شکوه از خود می کنم
مه جبینا در نمازم مثل تکبیر آمدی
مجلسم در هیبت و شوکت زبانزد کرده ای
پیر دوران را تو گویی مثل اکسیر آمدی
دیشب از شوقت تفال می زدم بر پیر عشق
بگذریم القصه امشب دست تقدیر آمدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:31  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

 الف- امروز چهلم شهدای دانشجوی مشهدیه . کسانی که رفتن اما آخرین رفته ها نبودن و البته آخرین رفته ها نیز نخواهند بود . حیف که این عزیزان بااسم شهید تشیع نشدن . کاش به جای اونکه هر سال آمار بازدید کننده های راهیان نور رو زیاد کنیم و پزشو به این و اون بدیم یکم به کیفیت اردوها فکر می کردیم . افسوس که گلهای زیادی توی این راه پر پر می شن و خواهند شد . افسوس .

 

ب- آخر هفته ها که می شه دلها پرمیزنه برای وصال . اونایی که عاشق ترن از دعای مداوم دست بر نمی دارن . غروب های جمعه دلها همه پرمیزنه . چه غروب های غم انگیزی داره جمعه های ما ...

 

ج-خوشحالم که توی اوضاع وااسفای اقتصاد و رنج بی شماری که مردم ما از معیشت می برن لااقل تیم سپاهان دل مردم رو شاد کرد و این عربهای پر مدعا رو توی جده زمینگیر کرد . ببین کار کردم ما به کجا کشیده که باید از چه جیزایی خوشحال بشن ( یادم رفت . حرف سیاسی ممنوع )

 

د- از این به بعد توی هر پست درمورد یکی از دوستان و وبلاگش توضیحاتی خواهم داد . دوستانی که به اونا ارادت کامل دارم . این شماره سید جواد اشکذری "

جواد از دوستان خوب منه . با هم توی دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه آزاد درس خوندیم . منتها جواد یک سال از من جلوتر بود . جواد از همون دوران دانشگاه و زمانی که مثل امروز دانشجو شدن ساده نبود و البته فعالیتهای سیاسی - و نه امورات دیگه - بین دانشجوها زیاد رونق داشت وارد  فعالیتهای گروهی دانشجویی شد و البته بین بچه ها هم حرفاش خریدار داشت . یادمه از همون دوران به نوشتن هنری علاقه داشت و بعد از دوران دانشجویی هم وارد نوشتن شد و خبرنگار شد . خبرنگار هفته نامه ی شهر آرا و خبرگزاری مهر و چند نشریه ی محلی دیگه . اواخر دوران دانشجوییش بود که دل در گرو زندگی بست و با یکی از همکلاسی ها - خانم رنجبر - ازدواج کرد و البته خیلی از ماها از این وصلت خوشحال شدیم . جواد یه کوچولوی خوشگل هم به اسم " هستی " داره . اگر سری هم به وبلاگ جواد بزنین درمورد تئاتر چیزای زیادی می تونین  ببینین و یاد بگیرین . برای جواد اشکذری و خانواده ی محترمش آرزوی موفقیت می کنم . http://www.mashhadteatr.blogfa.com/

...و سرانجام یک شعر دیگه تقدیم به شما خوبان

" ما مثل دو بیگانه سردیم و نمی جوشیم "

یک باور بی پایه یک شعر پر از دردیم

زیبایی جان ما کامل نشود بی تو

ما مثل گلیم اما گویی گل بی برگیم

عمری که در این منزل بیهوده به یغما شد

دراین شب پایانی ما منتظر مرگیم

تو سختی بی حدی من خواهش بی پایان

زیر غم هجرانت ما تاب نیاوردیم

فردا که تو باز آیی در پاسخ عشق ما

در پاسخ عشق تو یک شاخه گل زردیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:25  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

الف - چند رو پیش کتابی می خوندم در مورد زندگی نامه ی شهید صیاد شیرازی . واقعا عجب انسان قابل و شایسته ای بود این شهید بزرگوار . واقعا آیا امثال صیاد امروز پیدا می شه ؟ گمان نکنم . توصیه می کنم این کتاب رو حتما بخونین . " در کمین گل سرخ "

ب -  بهار هم از راه رسید . خیلی آرام و بی ادعا . همه  چیز خیلی زود برای همه ی ما عادی شد . اصلا انگار چیزی نبوده . یادمون رفت قبل از عید اگر یه شکوفه می دیدیم کلی ذوق می کردیم و به هم نشونش  می دادیم . زندگی هم خیلی زودبرای همه ی ما عادی می شه . خیلی چیزا دلمونو می زنه و خیلی چیزا برامون عادی میشه . البته که این مساله از خصوصیات جاری زندگی همه ی ماهاست .

ج - اگر خدا بخواد و چشم نخورم و انشاالله حوصله و سوژه هم باشه من بعد از این این وبلاگ رو هر هفته یکبار آپ می کنم . تا ببینم چی پیش میاد ؟ سر و صدای خیلی ها برای دیر آپ کردن من دراومده .

د - روزای خوبی داشته باشین . روزگارتون خوش . این شعر تقدیم به حبیب قاآنی و خانواده ی  محترم خواهرش .



مرا با دردهایم بیش از اینها واگذارید
به دنیایی به نام بی کسی ها واگذارید
زمین را از وجود خسته ی من پاک سازید
به مرداب سیاه عاشقی ها واگذارید
دلم را پس بگیرید از زمان مهربانی
به دردی کهنه در دلواپسی ها واگذارید
به رنگ تیره بر قبرم وداعی نو نویسید
غروبم را به سبک شعر نیما واگذارید
مرا از روح سرگردان امروزم بگیرید
یه قبرستان غمها سرد و تنها واگذارید
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 8:3  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

الف - سال قبل درست توی همین ایام بود ـ چند روز اینطرف و اونطرف تر - که یه وبلاگ به جمع وبلاگ های سایت بلاگفا اضافه شد و امروز "سیمرغ " یکساله شده . از روز اول هیچ ادعایی نداشتم و حالا هم روی همون حرف یک سال قبل هستم . اما دلم می خواد توی این فضای مجازی بی احساس باشما آدمای پر احساس و با محبت بمونم . با دوستان شمالی . جنوبی . و خلاصه همه ی عزیزانی که دوستشون دارم .

 

ب - خوشحالم از اینکه با دیرآپ کردن من سر و صدای دوستان خوبم در میاد . این یعنی اینکه من دوستان خوبی دارم و باید قدر همه ی این بزرگواران رو خوب بدونم . توی این مدت با دوستان زیادی آشنا شدم و وبلاگ های زیادی به جمع پیوندهای من اضافه شدن . و بلاگ دغدغه های امروزی که و بلاگ دوست قدیمی و عزیزم مهدی شمشیریه و خیلی دوران خوبی با هم داشتیم .  یاسی و باران با وبلاگ با نمک و پراز نشاطشون . فانوس احساس که کلی احساس ناب تو خودش جمع کرده و به نظر من ارزش خوندن هم داره  . چیزی شبیه روزنامه که مال حبیب قاآنی دوست عزیزمه که خیلی چیزا ازش یادگرفتم . حبیب روزنامه نگاره و توی روزنامه ی قدس قلم می زنه . وحید عدالتی که سمبل یک خبرنگار بی کله و سمج و پرتلاشه . حسن احمدی فرد که این یکی هم از دوستان خوب مطبوعاتی منه و در روزنامه ی قدس قلم می زنه والبته سردبیر خودم توی هفته نامه ی حرم هم هست و البته من شیفته ی تواضع و ایضا شرمنده ی بدقولی هام درموردش هستم . وحدت عماد که یک کله ی پر از مطالب خودنی داره و آدم نمی دونه از کجا این همه مطلب رو میاره روی کاغذ . بقول یکی از دوستان استاد دری وری نویسیه عالیه ! .وبلاک کتیبه ی مهر که حرفهای خوبی از جنس فراموش شده های ما می زنه و البته پر هم هست از آموختنی ها .  روزگار وصل که وبلاگ دختر عموی پر تلاش و سخت کوش منه و من به و جودش افتخار می کنم .   وبلاگ گل نسترن که کار نسترن خانمه و من از داستانهای کوتاهش خیلی لذت می برم . وبلاگ حرف حساب که هر از گاهی حرفایی می زنه ازجنس فطرت آدما یعنی به درد بخور و پراز تامل .و بلاگ به سین که مال حمید تقی آبادی عزیزه و من همیشه از مطالب ادبی که می نویسه لذت بردم و البته هنوز منو لینک نکرده  و   ... خلاصه خیلی وبلاگ های دیگه که ازشون عذر خواهی می کنم که نامی ازشون نبردم . همه و همه ی این وبلاگ ها از کم تا زیاد به من نکته هایی رو آموختن و منو شرمنده کردن .

 

ج - سال ۸۶ هم داره بارو بندیلشو جمع می کنه و میره . سال عجیبی بود . سالی پراز ملال و دلتنگی و  ... بگذریم . یه سال دیگه داره به عمر همه ی مااضافه میشه . نمی دونم کجای کارم . سال خیلی خوبی برای من نبود . البته امیدوارم ناشکری نباشه اما خب باز امیدوارم برای همه ی ما سال ۷۸ سال پر برکتی باشه . سالی پر از تلاش . سالی که درسایه ی عنایات آقا امام زمان (عج) پر از برکت باشه . سال اقتدار ملت ایران و تلاش بیشتر مسئولین نظام مقدس جمهوری اسلام باشه برای سربلندی بیش از پیش این ملت بزرگ و متمدن .امیدوارم همه از تعطیلات عید لذت ببرن .

 

د - و دست آخر به قرار همیشگی باز هم یکی دیگه از شعرامو تقدیم می کنم به همه ی شما گلهای روزگار

 

دلم به میکده تکفیر شد کسی نمی داند

میان واقعه تفسیرشد کسی نمی داند

قرار بود یکی شود یکی یکی نشود

به تیر عشق تو تکثیر شد کسی نمی داند

کسی که ذوب گشته بود درنماز چشمانت

به پیش چشم تو تقصیر شد کسی نمی داند

زبس که تو راخواند محکم و بلند و رسا

ندای واحد تکبیر شد کسی نمی داند

تو شمس زمانی که قطره ی وجود مرا

شتاب کردی و تبخیر شد کسی نمی داند .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 5:52  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

الف - اول سلام و درود برای ایام پیروزی و دهه ی فجر به همه ی شما عزیزان و خوبان

ب - یه دوست خوب این روزا حال و روز خیلی جالبی نداره . برای اون دعا کنید . البته باید یکم با خودش کنار بیاد . اما من خیلی دوسش دارم . دوستی اگر خالص باشه چیز خیلی خیلی با ارزشیه . از چند تا از دوستان مشهدی هم چند روزیه که خبری ندارم  امیدوارم اونا هم خوب و سلامت باشن.

ج - جمعه است و زمان برآورده شدن آرزوها . برای همه ی شما آرزوی موفقیت می کنم برای اون عزیزی که خیلی براش احترام قائلم بیشتر دعا می کنم . امیدوارم توی این روز که به آقا امام زمان (ع) تعلق داره به حوائج دلتون برسین . غروب های جمعه خیلی دلگیره . نمی دونم برای نبودن مراد دل عاشقانه یا حدیث نفسه و دردهای بی دردی . امیدوارم اولی باشه  ...

.......... و باز هم آرزوی موفقیت و تقدیم یکی دیگه از شعر های کتابم به شما

 

من سرخوشم از لذت این چشم به راهی

هر چند که در سینه ی من نیست جز آهی

در باور دریایی ات ای دوست کجایم ؟

ای نقطه ی آغاز نماهنگ رهایی

خوبا تو بتابان به سراپرده ی جانم

ای تابش امید بر این کنج سیاهی

گویند که عشقت شده زنجیر تباهی

مشتاق توام تا غل و زنجیر تباهی

من چشم به راهم چو خریدار بیایی

باشد که شود این دل دیوانه بهاری

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 19:3  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

الف - خیلی وقته که خیلی حرفا توی کنج دلم جمع شده اما نمی تونم بگم بجز با خدا . البته که خدا بهتر از هر کسی درد دل بنده هاشو می دونه و می شنوه  اما یه وقتایی دلت می خواد برای یکی درد دل کنی اما هر چی که می گردی دلی که بتونه محرم باشه پیدا نمی کنی . باورش سخته اما کاریش نمی شه کرد . مجبوری برریزی تو خودتو دم نزنی .

ب - دلم برای دوران کودکی هام تنگ شده از همون کودکی هایی که "وحدت عماد " خیلی خوب توصیفشون می کنه ( سری به وبلاگش بزنین . توی پیوندهام گذاشتمش  ) چه کار کنم . دلم هوای اون وقتا رو کرده . نمی دونم شاید کودک درونم هنوز بزرگ نشده . شایدم بخاطر صفایی باشه که اون دوران داره . بخاطر پاکی و صداقت دوران کودکی . به هر حال هر چی که هست دلم شدیدا تنگه اون دوران شده . شاید به همین خاطر باشه که هر وقت یه بچه ی کوچیک می بینم کلی خوشحال می شم ...

ج - ... و سرانجام یکی دیگه از شعرهای کتاب " تاول های هجران " رو تقدیم می کنم به همه ی شما دوستان خوبم . 

 

سبک باران تر از اشک نگاهم دیده بودی ؟

و یا سوزان تر از پرواز آهم دیده بودی ؟

سفر رفتی به گرداگرد عالم ماه دیدی

 تو ماهی ٬ قرص ماهی ٬ مثل ما هم دیده بودی ؟

تو با ناگفته های بی کسان یاری و همراه

کسی را منتظر در چشم ِ راهم دیده بودی؟

یه بازاری که احساسش تماما اصل و ناب است

نگاه بی خریدار مرا هم دیده بودی ؟

سفر پایان رسید و قصه ی ما را نخواندی

چو من مجموع خوبی ها فراهم دیده بودی ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 15:42  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

... ۴ سال پیش بود . صبح بود و من هنوز خوابیده بودم . مامان اومد و با اضطراب زیادی منو بیدار کرد و گفت  : " مهدی پاشو زود باش . بم زلزله اومده ...پاشو ..."

اصلا باورم نمی شد . اصلا . وقتی تلویزیونو روشن کردم باورم نمی شد دیگه بم وجود نداره  . ارگ باشکوهش و تمام خوبیهاش به زیر خاک رفته بودن . فاجعه بود و حتی از فاجعه هم بدتر ...

۴ سال از اون دوران می گذره اما قول و قرار مسوولین برای ساختن بم خیلی کند پیش رفت . ضمن اینکه ارگ هم از نو ساخته نشد . وقتی سالگرد بم  رفتم و از نزدیک اونجا رو دیدم چیز زیادی حالیم نشد . ارگ هم اصلا اثری از ساخت و ساز به خودش ندیده بود . شهر ظاهرا زنده بود . با خیلی ها که گفتگو کردم از هیچی راضی نبودن . خیلی از کودکان از فراق مادر و پدر و عزیزانشون افسردگی گرفته بودن  . نه دولت قبلی و نه دولت فعلی کار اساسی برای بازسازی ارگ بم انجام ندادن ...

بگذریم ...بگذریم .

چهارمین سالگرد زلزله ی بم به همه ی شما تسلیت

چهارمین سالگرد خداحافظی مرحوم ایرج بسطامی به همه ی شما تسلیت .

 

"صبحی دگر می آید ای شب زنده داران "

از آیه های وصل گل در چشم یاران

با پرتو خورشید راهی می شود باز

ابر سیاه از حال پر اندوه باران

در صبر ما طی می شود دستان خالی

رخشنده خواهد شد امید کشت کاران

نَقل زبان خواهد شد از نسلی به نسلی

این خاطرات پر بهای روزگاران

قصد زمستان رفتنی بی بازگشت است

وا می شود در خانه ها پای بهاران

طرح غمت بسیار در دل ماندگار است

خون می چکید از چشم دلهای رقیبان

سر رشته خواهد شد به شعری عاشقانه

شرح غمت در دست قهار ادیبان

شهر قشنگم آرزو کن باز امشب

فصل الخطاب است آرزوهای غریبان

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 18:48  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

همیشه دوست داریم آقا بیاد تا درد دل کنیم باهاش . دوست داریم بیاد و همه چیزو درست کنه .دوست داریم ببینیمش و روی ماهشو ببوسیم و بگیم   آقا خیلی دوست داریم .

 

حضرت صاحب الزمان (عج)  همه ی ما رو  دوست د اره  .  مگه می شه  آقا  به شیعیانش عنایت نداشته باشه . همه باید خالصانه و  بی پیرایه منتظر ظهور آقا باشیم . انشاالله ...

 

تقدیم به وجود مقدس امام عصر  (عج)

 

کنار شما لمس التماس رویاییست

زلال خلوت چشمانتان تماشاییست

رکاب دل بگشایید در رکابتان باشیم

زما نبرید زندگی بی شما پریشانیست

تو عین شاعرانه ترین شعرهای دورانی

بمان بهار ترانه موسم غزلخوانیست

سرافرازمان کنید حضور گرمتان امشب

میان آتش دلواپسی اهوراییست

چه شرح دهم از کمالات بی مثال شما

میان ظلمت شب چهره ی تو نورانیست

بمان داغ رفتنت شکسته پشت مرا

ببین که حالت چشمان ما تمناییست

به شهر شب نوید داده ام سحر می آید باز

تمام گوشه های دلم برایتان خالیست .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 9:55  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

 

 

هوای دلم چقدر بارانیست ...

 شاید خدا هم حرفهایی برای گفتن داشته باشد ...

 

باور خاکستری مان اندک اندک شد سیاه

روزگار بی کسی هامان سراسیمه تباه

رنگ شادی های دنیا نیست در تقدیر ما

رنگ نقاشی ما نابوده جز اندوه و آه

هر چه باید کشت کشتیم از ورای آرزو

قسمت دستان ما ناشد ثمر جز باد و کاه

جای تاولهای هجران در نگاهم یادگار

کور گشتیم و نمی بینم دگر خورشید و ماه

ما بلد بودیم و هادی در طریق عاشقی

عاقبت اما به نسیانی کشید این کوره راه .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 8:20  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

 زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد ( سهراب سپهری)

 

 

یک روز فاصله ها بین ما تمام خواهد شد

دنیای تیره سراسر به کام خواهد شد

از سایه سار شما سقف عشق خواهم ساخت

این سایه بر سرمان مستدام خواهد شد

آن روز بین جهان شور و خنده می پاشند

لبخند فصل پریدن مدام خواهد شد

فردا به پاس غزل عاشقانه خواهم گفت

شعری زحالت مردی که خام خواهد شد

ای بی بهانه بیا ساز عشق را بنواز

آهنگ قصه ی ما با دوام خواهد شد .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 23:48  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

 

افسوس برای خیلی چیزها ...

 

بی رنگ تر از آب زلالیم و عیانیم

در عشق برازنده و رسوای زمانیم

معشوق اگر پس بزند دست و دلی را

آواره ی صحرا و بیابان جهانیم

در کوی محبت دل ما هرزه گدایست

ما وارث احساس پر از عشق نهانیم

یا عشق نمی داند و ما را نپسندید

یا ما گل بی جاذبه ی فصل خزانیم

دلتنگ تر از غنچه ی سرخیم که تنهاست

ما مدعی خاطره ی خسته دلانیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 20:34  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

این روزها و شب ها که من و سکوت خیلی با هم عجین شدیم نمی دونم چی باید بگم وقتی حضرت عشق - پروردگار عالم و آدم - منو تنها نگذاشته و توی فصل تنهایی هم به داد دل من رسیده . خدا هیچ وقت من و ما رو تنها نمی زاره . من اینو بارها و بارها به چشم خودم دیدم . بعد از خدا خوبانی هستند که منو هیچ وقت تنها نمی زارن مادر . پدر و خانواده جای خودشونو دارن اما یه وقتایی بعد از خدا دلت می خواد با یکی دیگه هم درد دل کنی . یکی از جنس زمین . از حس آدمیزاد و تارو پود  بودن و بودن و بودن ...

 این شعر رو تقدیم می کنم به همه ی خوبانی که اگر چه با چشم سر ندیدمشون اما مجال تکنولوژی و اینترنت برای من و اونا عرصه ای رو فراهم کرده که بدون دغدغه به درد دلهای همدیگه گوش بدیم و برای روزگاران خوش دعا کنیم .

 

تشنه ی عشقم مرا مست سرابم کرده اند

در خیال عشق تو انگار خوابم کرده اند

درد و رنجی نیست جز هجران و هجران پیشگی

بس که در عشق تو می سوزم کبابم کرده اند

از جنون عشق تو مهر خموشی بسته ام

بی دلیل امشب مرا عاقل حسابم کرده اند

شمع بودم لیکن از عشق شما پروانه ام

غوره بودم نابی از جام شرابم کرده اند

بیت بیت شعر من تقدیم چشمان شما

عاشقان با این غزل شاعر خطابم کرده اند .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 19:51  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

سلام .بازم هم بعد از یک تاخیر طولانی اومدم که این دفعه طولانی تر از دفعه ی قبل هم شده .نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق.از همه ی دوستان عزیزم که تو این مدت به من سر زدن و من نتونستم جوابشونو بدم عذر می خوام مخصوصا باران عزیز و یاسی و خلاصه همه ی شما بزرگواران.

آمد و باغ دلم را نوبهاری کرد و رفت

دردهای تازه ام را جاودانی کرد و رفت

آمد و تصویر محوش واضح و شفاف شد

آتش در زیر خاکستر هوایی کرد و رفت

هسته ی این روزگار منجمد را ذوب کرد

لحظه های بی کس دل را خدایی کرد و رفت

با تلاقی های چشمش چشم دل را نرم کرد

نارسیده بی سبب عزم جدایی کرد و رفت

دل به چشمان قشنگش گفت رنج عاشقی

در فراق عاشقی ها هم نوایی کرد و رفت

یک بیابان بی کسی با رفتنش برجای ماند

حال پر اندوه دل را آسمانی کرد و رفت .

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 13:31  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

... بعد از ۴۹ روز نبودن اومدم با یک عالمه حرف و حدیثی که مونده کنج دلم تا کی و چه موقع بیان بشه ... خدا می دونه.

توی روزهای نبودنم به این نکته رسیدم که حتی دوستان اینترنتی هم می تونن خوب و بامعرفت باشن.اونقدر که شما عزیزان توی این مدت از من خواستین آپ کنم واقعا خوشحالم که ناراحتی ها و مشکلات این چند وقت برام راحت تر طی می شد.

راستش یکی دو هفته ی قبل می خواستم آپ کنم اما دم دمای آپ کردن عمه جان هم عمرشو داد به شما.البته تعلماتی دست داده بود که می خواستم کلا دیگه آپ نکنم اما شاید با برگشتنم دوباره خدا و دعای خیر شما منو آروم کنه .

یا حق... مخلص همه ی شما

      

برای او که وجودم برای اوست ...

 

 دلم به میکده تکفیر شد کسی نمی داند

میان واقعه تفسیر شد کسی نمی داند

قرار بود یکی شود یکی یکی نشود

به تیر عشق تو تکثیر شد کسی نمی داند

کسی که ذوب گشته بود در نماز چشمانت

به پیش چشم تو تقصیر شد کسی نمی داند

ز بس که تو را خواند محکم و بلند و رسا

ندای واحد تکبیر شد کسی نمی داند

تو شمس زمانی که قطره ی وجود مرا

شتاب کردی و تبخیر شد کسی نمی داند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 11:56  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

 .برای این مطلب یکی دیگه از شعرای کتاب "تاولهای هجران" رو تقدیم می کنم به آقا و مولامون

به صاحب عصر حضرت بقیةالله ...

 

در دایره ی قسمت ای قسمت نافرجام

از هیبت چشمانت افتاده دلم در  دام

ابهام تو بسیار است هر چند که می جویم

شاید تو مسیحایی یا گمشده ای بی نام

سبزینه ی چشمانت آهنگ هزاران شد

صبح سحرت روشن در تلخی این فرجام

این قوم چه می دانند از عشق تو در دلها

در عافیتی پوچ اند آن دسته این اقوام

ما در تب احساسی وامانده به تقدیریم

تقدیر چه می گوید آرامش در سرسام

شعری ،غزلی ،آهی،یا سوز شبانگاهی

در هیأت گل مانی معشوقه ی سیم اندام

در چشم چو رؤیایی دردم تو مداوایی

در حالت رؤیایی از چشم تو گیرم کام

چشمم گله ها دارد از هجرت طولانی

جانا شب ما طی کن تا به شود این ایام.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:56  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

مادر .... زیباترین و کاملترین کلمه بعد از نام مبارک حضرت پروردگاره که تا حال به گوشم خورده . الهی دل هیچ مادری نشکنه و دعای خیر مادر همیشه بدرقه ی راهمون باشه... آمین.(برای این شعر هیچ تصویری نتونست عظمت مادر رو نشون بده).

 

باز هم سجاده ام بوی تو پیدا کرده است

وه ! نمی دانی خیالت باز غوغا کرده است

نام زیبایت ز لبهایم نمی افتد دمی

ذکر های آخرم را ناب و زیبا کرده است

یا نمی دانی چه کردی یا که در خوابی ٬ دلت

بی سروپایی چو من را خوب آقا کرده است

باغبانا باغهایت پر ثمر ٬ این بی نوا

از تمام میوه هایت دل تمنا کرده است

در کلاس عشق این زیباترین جادوی عشق

گل حدیث مهربانی را تماشا کرده است

مرد بودم من ولیکن یاد موجودی چو زن

ذهن این شاعرترین را باز اغوا کرده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 9:31  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

بهار دلکش

دوباره سلام به همه ی دوستان عزیز و مهربونم.ممنونم که اینقدر منو مورد لطف قرار دادین و خوشحالم کردین.راستش برای آپ کردن مجدد یه مقدار با اشکال مواجه شده بودم که خوشبختانه برطرف شد.

برای آپ جدید یکی دیگه از شعرامو تقدیو می کنم به همه ی شما عزیزان، شعری که خودم خیلی دوسش دارم.

 

 

هزاران آیت الکرسی به زیبایی چشمانت

و من محتاج یک بوسم ز دارایی چشمانت

زمین همواره می گردد به دور شمس چشمانت

چه قدرتمند و پر شور است دلآسایی چشمانت

عسل داری شکر داری به چشمانت چه کم داری؟

که من صد بوسه می گیرم ز لالایی چشمانت

خرامیدن به چشم تو دلی دیوانه می خواهد

تفرَجگاه عاشقها مصفَایی چشمانت

نگاهم می کنی زیبا بلاگردان چشمانت

مرا آواره می سازد خوش آوایی چشمانت.

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 14:24  توسط مهدی عسکری فرسنگی  | 

سال نو به همه ی شما عزیزان مبارک باشه .

امیدوارم سالی پر از روز های خوب و خوش داشته باشین . اولین شعرمو که تو ی وبلاگ می زارم از کتاب "تاولهای هجران" براتون انتخاب کردم.این کتابو تابستون ۸۵ منتشر کردم.

 

                  تقدیم به مسافر دلها

تو را من با زبان بی زبانی دوست می دارم

و شاید مثل یک دلدار جانی دوست می دارم

نگاهم کن نگاهت را که در من خانه دارد

برای لحظه های همزبانی دوست می دارم

وجودت را وجود بی وجودم سخت محتاج است

و همسان خدایی آسمانی دوست می دارم

تو را در خلوتی پنهان تر از آواز باران

به دور از چشم نااهلان نهانی دوست می دارم

تو را ای یوسف پنهان ز سالی سخت طولانی

برای انتظاری جاودانی دوست می دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 13:37  توسط مهدی عسکری فرسنگی  |