ب - دیروز یک از دوستان دوران دانشگاه بعنوان خدمه ی کاروان رفت حج . خوش به حالش . باز معرفت داشت و زنگ زد و خداحافظی کرد . ریا نباشه دلم برای یه سفر حج لک زده .
ج - دیروز با یکی از دوستان درمورد بهار و زیبایی هاش حرف می زدم . بیچاره این دوستم که کلی از قسطاش عقب افتاده بود گفت " بابا مهدی تو هم خیلی دلت خوشه ها . تو شاعری و احساس داری و باید از بهار حرف بزنی . توی این گرونی با این دولتی که فقط شعار می ده و اصلا کاری نکرده چه دلی برای آدم باقی می مونه که بخواد از بهار و زیبایی هاش حرف بزنه " می خواستم بگم بابا خود من ماهی ۳۱۵ هزار تومن قسط می دم و تازه قراره ۱۱۱ هزار تومن دیگه هم بهش اضافه بشه اما بی خیال شدم .
د - هر جور که فکرشو می کنم می بینم راهی تا ۴۰ سالگی برای من نمونده . من ۱۰ سا ل وقت دارم تا خودمو کامل کنم . خیلی از ماها یادمون رفته که ۴۰ سالگی سن پختگی آدماست . ناصر خسرو توی همین سن و سال متحول شد . پیامبر اسلام (ص) توی همین سن بود که به پیامبری رسیدن و خیلی موارد و مثالهای دیگه . خیلی وقتها توی خلوت و تنهاییم به کارایی که کردم و می کنم فکر می کنم . اینکه آیا مسلمون هستم یا فقط اداشو در می ارم . اینکه چرا خیلی موارد با اسم احترام گذاشتن در مقابل حرمت شکنی فلان شخص سکوت می کنم و کوتاه میام . به این فکر می کنم که اصلا کاری که من انجام می دم درسته یه نه . خودم خیلی به آینده فکر می کنم . اینکه خواسته هام و آرزوهایی که دارم براشون تلاش می کنم درست می شن یا نه ؟
ه - این پست تقدیم می شه به احسان سروری که الآن توی مدینه نایب الزیاره ی همه ی ماست . و این شعر تقدیم می شه به شما .
سر مرا ببرید سربه زیر خواهم ماند
به پای عشق شما ناگزیر خواهم ماند
اگر بپذیرید لحظه ای دمی ما را
برای خلوت دل دلپذیر خواهم ماند
دلم به وسعت دریا شده است خانه ی غم
اسیر غربتم امشب اسیر خواهم ماند
کبوتر حرمم من پناهگاه منی
گدای خانگی ام من حقیر خواهم ماند
هوای وصال تو می پرورم درسر
اگر دری نگشایی حقیر خواهم ماند
به ناله های دلم اگر جواب خوش ندهی
دعای نیمه شبی در ضمیر خواهم ماند .
ب - دو شب پیش خواب دیدم که باید برم . یعنی باید برم اون دنیا . توی خواب خیلی از خدا تقاضا کردم دوباره منو به دنیا برگردونه تا بقول امروزی ها آدم بشم . کاش همیشه از این فرصتها به ما داده بشه و ما بتونیم از فرصتها استفاده کنیم . توبه کنیم از گناهان و راه درست رو انتخاب کنیم . اگر حقی رو ضایع کردیم و اگر دلی رو شکستیم جبران کنیم . زندگی در حال گذره . بعضی از ماها چه آسون و چه راحت دل می شکنیم و چشمامونو روی حقیقت می بندیم چقدر راحت قیافه ی حق به جانب می گیریم و خودمونو عین حقیقت می دونیم . توی کتاب " انسان در عرف عرفان " نوشته ی آیت الله حسن زاده ی عاملی از سکوت برای مبارزه با بدی ها خیلی نام برده شده . باسکوت بیشتر تفکر بیشتر و عمل سنجیده تر خواهیم داشت . حتما این کتابو پیدا کنید و بخونید .
ج - خیلی وقته که شعر نگفتم . دلم برای شعر گفتن تنگ شده . بعضی از دوستان و آشنایان که نسبت به شعرای بی محتوای من لطف دارن این روزا زیادی پا پیچ من می شن که فلانی چی شده مثل اینکه چشمه ی شعرت خشک شده . جوابی ندارم که بدم . یکی از دوستانم می گفت شاید دیگه برای احساساتت ارزشی قائل نیستی اما من همیشه به احساسم احترام گذاشتم و نمی خوام مثل آدمای بی احساس زندگی کنم. از همه ی شما می خوام واسه شعر گفتن من نذری چیزی بندازین توی صندوق صدقات یا گوسفند قربونی کنین شاید فرجی بشه .
د - اما توی این پست می خوام از " وحدت عماد " براتون بنویسم . اولین بار وحدت رو توی یه اردو توی "آبعلی" دیدم . اردوی خوبی بود و باید ۲ تا ۲۵ روز یعنی ۵۰ روز اونجا می بودیم. تابستون ۷۸ بود . با همت بچه ها یه نشریه برای زمان اردو راه انداختیم که سردبیرش من بودم . به وحدت گفتم در مورد سینمای جنگ مطلب بنویسه . اون روز فکر نمی کردم اون جون لاغر و استخونی ( که در حال حاضر و بعد از ازدواجش هنوز هم استخونیه ) قلم بسیار شیوا و روانی داشته باشه . وحدت مطلبو نوشت و انصافا خوب هم نوشت اما بنا به صلاحدید مدیر مسئول از مطلبش استفاده نکردیم . وحدت برای ۲۵ روز دوم با اجازه ی شما جیم زد و نیومد و من ازش بی خبر بودم تا اینکه توسط یکی از دوستان مشترک فهمیدم نشریه ی دانشجویی که مسئولش بوده توی کشور اول شده . خوشحال شدم زیاد اما نتونستم پیداش کنم و بهش تبریک بگم . بعد که من توی خبرگزاری مهر خبرنگاربودم یه روز توی کتابخونه ی حرم برای تهیه ی خبر رفته بودم و آقا رو اونجا دیدم که در کسوت سربازی در مرکز مشاوره و جوانان آستانقدس مشغول شده بود . بعد هم دو دره بازی کرد و همونجا استخدام شد و شد مسئول روابط عمومی اونجا. گه گداری باهاش در ارتباطم اما می دونم خیلی گرفتاره . وحدت عماد که اسم فامیلش خیلی عجیب و غریبه و به نظر من باید برعکس می بود تبحر خاصی در جذاب نوشتن مطالب خیلی ساده داره و قلم دوست داشتنی داره حتما به وبلاگش سری بزنین http://www.vahdatemad.blogfa.com/
و دست آخر باز هم یکی ازشاهکارهای ادبی خودم ...
آمدی جانم به قربانت کمی دیر آمدی
آمدی بر جان عاشق مانده یی پیر آمدی
"آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟"
در گریبان، سر فرو بردی چنین زیر آمدی
نازنینا عشقم از فرسودگی نفرت شده
اندر این نفرت چرا امشب به تدبیر آمدی
بی خیالش، چون تو باشی شکوه از خود می کنم
مه جبینا در نمازم مثل تکبیر آمدی
مجلسم در هیبت و شوکت زبانزد کرده ای
پیر دوران را تو گویی مثل اکسیر آمدی
دیشب از شوقت تفال می زدم بر پیر عشق
بگذریم القصه امشب دست تقدیر آمدی
ب- آخر هفته ها که می شه دلها پرمیزنه برای وصال . اونایی که عاشق ترن از دعای مداوم دست بر نمی دارن . غروب های جمعه دلها همه پرمیزنه . چه غروب های غم انگیزی داره جمعه های ما ...![]()
ج-خوشحالم که توی اوضاع وااسفای اقتصاد و رنج بی شماری که مردم ما از معیشت می برن لااقل تیم سپاهان دل مردم رو شاد کرد و این عربهای پر مدعا رو توی جده زمینگیر کرد . ببین کار کردم ما به کجا کشیده که باید از چه جیزایی خوشحال بشن ( یادم رفت . حرف سیاسی ممنوع )
د- از این به بعد توی هر پست درمورد یکی از دوستان و وبلاگش توضیحاتی خواهم داد . دوستانی که به اونا ارادت کامل دارم . این شماره " سید جواد اشکذری "
جواد از دوستان خوب منه . با هم توی دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه آزاد درس خوندیم . منتها جواد یک سال از من جلوتر بود . جواد از همون دوران دانشگاه و زمانی که مثل امروز دانشجو شدن ساده نبود و البته فعالیتهای سیاسی - و نه امورات دیگه - بین دانشجوها زیاد رونق داشت وارد فعالیتهای گروهی دانشجویی شد و البته بین بچه ها هم حرفاش خریدار داشت . یادمه از همون دوران به نوشتن هنری علاقه داشت و بعد از دوران دانشجویی هم وارد نوشتن شد و خبرنگار شد . خبرنگار هفته نامه ی شهر آرا و خبرگزاری مهر و چند نشریه ی محلی دیگه . اواخر دوران دانشجوییش بود که دل در گرو زندگی بست و با یکی از همکلاسی ها - خانم رنجبر - ازدواج کرد و البته خیلی از ماها از این وصلت خوشحال شدیم . جواد یه کوچولوی خوشگل هم به اسم " هستی " داره . اگر سری هم به وبلاگ جواد بزنین درمورد تئاتر چیزای زیادی می تونین ببینین و یاد بگیرین . برای جواد اشکذری و خانواده ی محترمش آرزوی موفقیت می کنم . http://www.mashhadteatr.blogfa.com/
...و سرانجام یک شعر دیگه تقدیم به شما خوبان
" ما مثل دو بیگانه سردیم و نمی جوشیم "
یک باور بی پایه یک شعر پر از دردیم
زیبایی جان ما کامل نشود بی تو
ما مثل گلیم اما گویی گل بی برگیم
عمری که در این منزل بیهوده به یغما شد
دراین شب پایانی ما منتظر مرگیم
تو سختی بی حدی من خواهش بی پایان
زیر غم هجرانت ما تاب نیاوردیم
فردا که تو باز آیی در پاسخ عشق ما
در پاسخ عشق تو یک شاخه گل زردیم.