آمد و باغ دلم را نوبهاری کرد و رفت
دردهای تازه ام را جاودانی کرد و رفت
آمد و تصویر محوش واضح و شفاف شد
آتش در زیر خاکستر هوایی کرد و رفت
هسته ی این روزگار منجمد را ذوب کرد
لحظه های بی کس دل را خدایی کرد و رفت
با تلاقی های چشمش چشم دل را نرم کرد
نارسیده بی سبب عزم جدایی کرد و رفت
دل به چشمان قشنگش گفت رنج عاشقی
در فراق عاشقی ها هم نوایی کرد و رفت
یک بیابان بی کسی با رفتنش برجای ماند
حال پر اندوه دل را آسمانی کرد و رفت .