به صاحب عصر حضرت بقیةالله ...
در دایره ی قسمت ای قسمت نافرجام
از هیبت چشمانت افتاده دلم در دام
ابهام تو بسیار است هر چند که می جویم
شاید تو مسیحایی یا گمشده ای بی نام
سبزینه ی چشمانت آهنگ هزاران شد
صبح سحرت روشن در تلخی این فرجام
این قوم چه می دانند از عشق تو در دلها
در عافیتی پوچ اند آن دسته این اقوام
ما در تب احساسی وامانده به تقدیریم
تقدیر چه می گوید آرامش در سرسام
شعری ،غزلی ،آهی،یا سوز شبانگاهی
در هیأت گل مانی معشوقه ی سیم اندام
در چشم چو رؤیایی دردم تو مداوایی
در حالت رؤیایی از چشم تو گیرم کام
چشمم گله ها دارد از هجرت طولانی
جانا شب ما طی کن تا به شود این ایام.