همیشه از انتظار می گیم و از غم دوری اما معلوم نیست این انتظار کی به سر می رسه . غروب های جمعه فقط " جمکران " صفای دیگه ای داره . صفایی که هر کسی رو جذب خودش می کنه . دلم برای رفتن به جمکران تنگ شده . دلم برای رفتن کنار گنبد باصفاش تنگ شده ...
الف - پست قبلی برای بعضی از دوستان سوء تفاهماتی رو به همراه داشت . بعضی فکر کردند دارم داستان نقل می کنم . بعضی ها گقتن وبلاگ " تو " جای این حرفا نیست و بعضی ها هم یه جورایی با من هم نوایی کردند . توی این قسمت آخری بعضی ها از من دفاع کردن و بعضی ها هم از اون خانم و اینکه جبر زمونه است . من هم قبول دارم که نباید اینجور باشه اما باید مساله رو به عنوان یکی از واقعیتهای زندگی امروز قبول کنیم . یکی از واقعیتهای دردناکی که توی کشور اسلامی ما هنوز وجود داره و متاسفانه شاید روز به روز هم ... بگذریم .
ب - امتحانات خیلی از دوستان هم تموم شد و خوشبختانه دوستانی که منتظر اومدنشون بودم آپ کردن . خسته نباشید . امیدوارم نمرات خوبی هم دست و پا کرده باشید .
ج - دیشب شب آرزوها بود . " لیلت الرقائب " مطمئنم همه به یادتون بوده این شب رو . اگر ریا نباشه حرم امام رضا خیلی صفا داشت . برای خیلی از شما دعا کردم . برای اونی که از آسمون می باره . برای اونی که اهل اصفهانه و شیرین زبونه و یه مدت برای امتحاناتش نبود. برای اونی که مریضه و باید تا آخر عمرش از یه داروی خاص استفاده کنه اما انسان قوی و محکمیه و من خیلی دوسش دارم و چند روز دیگه هم تولدشه . برای اونی که اخلاقش یک ساله که عوض شده و تا منو می بینه تمام تلاششو می کنه تا متلک بگه و تیکه بارم کنه تا شاید دلش خنک بشه و البته منکر همه این مسائله اما من هنوز هم به عنوان یه دوست خوب قبولش دارم. برای اونی که خیلی پدرش رو دوست داشت اما حدود ۲ سال پیش از دنیا رفت و من خیلی براش احترام قائلم و تلاشش رو تحسین می کنم . برای اونی که تازه از حج عمره با آقاشون تشریف آوردن و خیلی هم با صفاست. برای اونی که برای کار خبر همیشه به ما و مجموعه کاری ما لطف داره و البته ساعر قهاری هم هست. برای اونی که چند روز قبل ناخواسته از توی پیوندهاش حذف شدم و یه خورده ناراحت شدم اما متواضعانه شماره منو گیر آورد و به من توضیح داد و منو شرمنده کرده . برای اونی که ۲ روز دیگه دست خانمش رو می گیره و می ره سر خونه و زندگیش و باید برای خوشبختیش دعا کنیم .برای اونی که همیشه عاشق داستانهای کوتاه وبلاگش هستم اما دیر آپ می کنه . برای اونی که توی کار روابط عمومیه و خیلی هم دوست داشتنی و محبوبه منه . برای اونی که از مشهد برید و رفت تهران و امیدوارم موفق باشه . برای اونی که داره فوق لیسانس می خونه و همتش بلنده و البته مطمئنم این پست رو نمی خونه . برای داداش علی رضا که خیلی نگران حرف نزدن امیر عباسه . برای مامان که خیلی دوسش دارم و امیدوارم روزی برسه که به من افتخار کنه . برای بابا که شرمنده تمام زندگیش هستم . برای خواهر و برادرام محمد نرگس زهرا و نجمه . و برای خیلی افراد و خیلی چیزای دیگه که از قلم افتادن اما از دل من نمی افتن .
د - تابستون گرمی داریم . لااقل توی مشهد که اینطوره . دلم برای یه مسافرت لک زده اما نمی دونم چرا نمی شه . هر کی هر جا می ره امیدوارم بهش خوش بگذره .
و باز هم یکی دیگه از شعرای خودم .
به پابوست رسیدم رفته بودی
به پایان غزل پیوسته بودی
فقط بغضت برایم یادگاریست
صدایی مبهم و آهسته بودی
تو رفتی و کسی از ما نپرسید
چرا دروازه ها را بسته بودی ؟
ندانستم که با مهرت بهارا
زمستان را چرا دلبسته بودی
نگاه آخرت بر ما عیان کرد
از این نامردمی ها خسته بودی.
ب - این ماجرا واقعیه ( بابت نوشتن این مطلب اول از همه عذر می خوام اما فکرمی کنم لازمه )
چند روز قبل داشتم از محل کارم بر می گشتم . معمولا توی مسیرراه برگشت مسافر سوار نمی کنم . اما اون روز یک خانم خیلی اصرار کرد و گفت : " آقا تو رو خدا نگهدارتورو خدا ... " ترمز زدم خانم سوار شد و من گفتم خانم من مسیرم میدون شهداست . نهایتا تا اونجا میرم . و اونم قبول کرد . نزدیک میدون شهدا که رسیدیم گفت : " آقا مسیر بعدیتون کجاست ؟ " گفتم می رم به طرف عدل خمینی . گفت : " آقا منم باخودت ببر " ! ؟ خیلی تعجب کردم اول متوجه منظورش نشدم . عذرخواهی کردم و گفتم : " متوجه منظورتون نمیشم " گفت : " خودتو به اون راه نزن خیلی هم خوب فهمیدی چی دارم می گم . نترس قیمتم بالا نیست باهم کنار میایم . معلومه تازه کاری ... "
بگذریم از اینکه با چه مخمصه ای از آبروریزی جلوگیری کردم و برای پیاده کردنش کلی آدم بی کار جمع شد و با حرف های دروغی که اون خانم زد من از یک جوون بیکار که خلاف از سر و روش می ریخت یه مقدار کتک هم خوردم . سوار ماشینم شدم و حرکت کردم به طرف خونه هنوز مقداری نرفته بودم که یه ماشین گشت جلوم ترمز زد همون شازده آقا گفت : " جناب سروان خود بی ...شه " و من توقف کردم و گفتم" : حرف دهنتو بفهم بی شعور ." سروان گشت اومد پایین و به من گفت : " مزاحم ناموس مردم می شی ؟ بی ... ؟ " نمی دونستم باید چه کار کنم . یادحرفهای بابا افتادم که می گفت : بابا جان حتی توی روز هم مسافر سوار نکن و مستقیم بیا خونه ." شروع کردم به توضیح مساله که جناب سروان اصل قضیه اینه و اونی که به شما گفتن اصلا صحت نداره . اما توی بدمخمصه ای گیر کرده بودم و جناب سروان باورش نمی شد . حقیقتا نزدیک بود اشکم در بیاد . از ترس خودم نبود . از ترس آبروم بود و اینکه آش نخورده و دهن سوخته شده بودم . هر چند که هر چی می گفتم مامان حرفامو باور می کرد و این به این دلیل بود که من از ۸ سالگی تا حالا به مامان دروغ نگفته بودم . اما بابا رو چه کار می کردم ؟
استواری که نزدیک ماشین بود اومد جلو و هلم داد به طرف ماشین . باخودم گفتم دیگه کار تموم شد و آبروم رفت .
نمی دونم خدا از کجا رسوندش . یک آقایی اومد با حدود سن ۴۰ تا ۴۳ سال سن . رو کرد به جناب سروان و گفت : " جناب سروان شما دیگه چرا ؟ اول طرفتو بشناس بعد قضاوت کن . بعد این بیچاره رو با خودت بر . من این زنو می شناسم . کارش همینه . جلوی افرادی که به نظر آبرو دار میان رو با التماس می گیره و بعد هم تیغشون می زنه . اگر هم طرف نم پس نده بی آبروش می کنه . برین بگردین پروندشو پیدا می کنین . بعدهم کارت شناسایشو نشون داد . جناب سروان عرض ادبی کرد و گفت چشم حاج آقا حتما حتما . " و حاج آقا هم رفت .
نگاهی کردم به داخل الگانس. لبخند تلخی به اون زن زدم که داشت باگریه کردن آخرین تلاششو برای رهایی انجام می داد. اما من رهاشده بودم . از رهایی خودم خوشحال بودم و از وضعیت اون زن و روزگارش خیلی ناراحت .
سوار ماشین شدم و رفتم به طرف خونه وقتی رسیدم مامان گفت " مهدی این خون چیه که گوشه ی لبته ؟ " دست پاچه شدم و گفتم : " هیچی مامان جان سرم خورد به گوشه در ماشین و این اولین دروغی بود که توی ۲۲ سال اخیر به مامان گفتم اما از ماجرای اون زن خیلی بیشتر ناراحت بودم تا دروغی که گفته بودم .
ج - و باز هم یک شعر دیگه از شعرای خودم
گلپری چهره نازتان زیباست
رقص با صدای سازتان زیباست
از میان رازهای عالم عشق
چشم پر رمز و رازتان زیباست
ای گلستان گل تو خار دلی
در نشیبها فرازتان زیباست
من شکارم برای صید دلم
غمزه های کارسازتان زیباست
در طلب به اشتیاق نیاز
عشوه های بی نیازتان زیباست
خوب زیبا خدای خوبی ها
ذکر و گریه و نمازتان زیباست.
ب - تکنولوژی هم بد بلایی برای همه ی ما شده . ۷ ۸ سال قبل که موبایل مثل حالا عمومی نشده بود بود بیشتر دست کسانی بود که واقعا نیازشونو برطرف می کرد اما امروز که شرکت محترم ایرانسل خط های بی کیفیت ۵ هزار تومنی به من و شما می ده دیگه هر کسی رو که می بینی یک موبایل همراهش داره . از این موضوع بگذریم . متاسفانه آفتهای زیادی داره از این راه به جوونای این نسل می رسه . یکی از اون آفتها ارسال اس ام اس های نامربوطه . حتما برای همه ی شما تا به حالا اس ام اس و جوک درمورد فلان شخصیت سیاسی یا مردم فلان شهر رسیده ... . با کمال تاسف این مساله داره به صورت یکی از سرگرمی های رایج درمیاد . مشغول کار و زندگی هستی که میبینی یک جک درمورد یک شخصیت سیاسی مملکت یا مردم یکی از شهرها به دستت می رسه . اولش می خندی و برای چند تا از دوستانت ارسال می کنی اما نمی دونی باارسال این اس ام اس توسط دوستانت به دیگران تا چه اندازه در غیبت کردن با اونا شریک می شی . حسابشو بکن قرار باشه هر اس ام اس بطور متوسط یک ماه روی بورس باشه . تو هم برای تنها ۵ تا از دوستانت ارسال کنی و اونا هم به همین ترتیب ... با یک حساب سرانگشتی میبینی که چقدر غیبت کردی ...
ج - چند روز قبل یه دوست خوب با من تماس گرفت و حسابی از ناراحتی منو درآورد . خوشحالم ... برای ...
د -بعضی از دوستان خوبم برای امتحانات آخر ترم این روزا حسابی مشغولن . همگی خسته نباشین .![]()
و طبق معمول یک شعر دیگه ...
خسته ام زین هرزه گردی ها رهایم می کنید ؟
بر دلی پیوسته عاشق مبتلایم می کنید ؟
من سبکباری ز چشمان شما آموختم
از هجوم وحشی غمها جدایم می کنید ؟
رنگ و روی عشق در چشمان من گمگشته ماند
بانگاهی عاشقانه با صفایم می کنید ؟
من غریبم با غریبستان من ذکری بگو
آشنا با ذکر ناب یا خدایم می کنید ؟
از میان جمع عاشق پیشه هاتان نازنین
بحر عشقی بی نظیر امشب سوایم می کنید ؟
ب - برای این پست خیلی حرفها رو آماده کرده بودم تا بگم . اما نمی دونم چرا همه ی حرفها شروع نشده باید تموم بشه . می خواستم دو روز قبل آپ کنم اما امکانش نبود . دیروز هم خیلی کار روی سرم ریخته بود . اما مثل اینکه اینبار هم باید بدقول بشم و دیرتر آپ کنم .
ج - محمد و خانمش و مامان و خواهر کوچولوم قراره برن حج . خوش به حالشون . دلم می خواست منم می تونستم برم . اما شرایط برای این مساله هم فراهم نیست .
د - چند روز حس هیچ کاری نیست . توی این پست هم هر چی زور زدم مثل اینکه قرار نیست جور در بیاد . شاید یک آپ جدید برای چندروز بعد با یک شور و حال بیشتر . ... و عذر خواهی از بی حوصلگی امروز .![]()
آپ بعدی یکی دیگه از دوستامو براتون معرفی می کنم .
همراه توام تا ابد ای آیه ی امید
مغلوب ترین لشکرم ای حمله ی جاوید
از روز جدایی که بهارم شده پاییز
خورشید رخت نور به این خانه نتابید
چشمان هراسان ز گمانی که نیایی
از قصه ی طولانی تکرار نخوابید
در ماتم تو بزم شبانگاه چه سرد است
آهنگ غزلخوانی ما دیر نپایید
دل قصه ی پر غصه پذیرفت ولیکن
در خاطر ما رفتنت ای یاس نگنجید .
ب - دیروز یک از دوستان دوران دانشگاه بعنوان خدمه ی کاروان رفت حج . خوش به حالش . باز معرفت داشت و زنگ زد و خداحافظی کرد . ریا نباشه دلم برای یه سفر حج لک زده .
ج - دیروز با یکی از دوستان درمورد بهار و زیبایی هاش حرف می زدم . بیچاره این دوستم که کلی از قسطاش عقب افتاده بود گفت " بابا مهدی تو هم خیلی دلت خوشه ها . تو شاعری و احساس داری و باید از بهار حرف بزنی . توی این گرونی با این دولتی که فقط شعار می ده و اصلا کاری نکرده چه دلی برای آدم باقی می مونه که بخواد از بهار و زیبایی هاش حرف بزنه " می خواستم بگم بابا خود من ماهی ۳۱۵ هزار تومن قسط می دم و تازه قراره ۱۱۱ هزار تومن دیگه هم بهش اضافه بشه اما بی خیال شدم .
د - هر جور که فکرشو می کنم می بینم راهی تا ۴۰ سالگی برای من نمونده . من ۱۰ سا ل وقت دارم تا خودمو کامل کنم . خیلی از ماها یادمون رفته که ۴۰ سالگی سن پختگی آدماست . ناصر خسرو توی همین سن و سال متحول شد . پیامبر اسلام (ص) توی همین سن بود که به پیامبری رسیدن و خیلی موارد و مثالهای دیگه . خیلی وقتها توی خلوت و تنهاییم به کارایی که کردم و می کنم فکر می کنم . اینکه آیا مسلمون هستم یا فقط اداشو در می ارم . اینکه چرا خیلی موارد با اسم احترام گذاشتن در مقابل حرمت شکنی فلان شخص سکوت می کنم و کوتاه میام . به این فکر می کنم که اصلا کاری که من انجام می دم درسته یه نه . خودم خیلی به آینده فکر می کنم . اینکه خواسته هام و آرزوهایی که دارم براشون تلاش می کنم درست می شن یا نه ؟
ه - این پست تقدیم می شه به احسان سروری که الآن توی مدینه نایب الزیاره ی همه ی ماست . و این شعر تقدیم می شه به شما .
سر مرا ببرید سربه زیر خواهم ماند
به پای عشق شما ناگزیر خواهم ماند
اگر بپذیرید لحظه ای دمی ما را
برای خلوت دل دلپذیر خواهم ماند
دلم به وسعت دریا شده است خانه ی غم
اسیر غربتم امشب اسیر خواهم ماند
کبوتر حرمم من پناهگاه منی
گدای خانگی ام من حقیر خواهم ماند
هوای وصال تو می پرورم درسر
اگر دری نگشایی حقیر خواهم ماند
به ناله های دلم اگر جواب خوش ندهی
دعای نیمه شبی در ضمیر خواهم ماند .
ب - دو شب پیش خواب دیدم که باید برم . یعنی باید برم اون دنیا . توی خواب خیلی از خدا تقاضا کردم دوباره منو به دنیا برگردونه تا بقول امروزی ها آدم بشم . کاش همیشه از این فرصتها به ما داده بشه و ما بتونیم از فرصتها استفاده کنیم . توبه کنیم از گناهان و راه درست رو انتخاب کنیم . اگر حقی رو ضایع کردیم و اگر دلی رو شکستیم جبران کنیم . زندگی در حال گذره . بعضی از ماها چه آسون و چه راحت دل می شکنیم و چشمامونو روی حقیقت می بندیم چقدر راحت قیافه ی حق به جانب می گیریم و خودمونو عین حقیقت می دونیم . توی کتاب " انسان در عرف عرفان " نوشته ی آیت الله حسن زاده ی عاملی از سکوت برای مبارزه با بدی ها خیلی نام برده شده . باسکوت بیشتر تفکر بیشتر و عمل سنجیده تر خواهیم داشت . حتما این کتابو پیدا کنید و بخونید .
ج - خیلی وقته که شعر نگفتم . دلم برای شعر گفتن تنگ شده . بعضی از دوستان و آشنایان که نسبت به شعرای بی محتوای من لطف دارن این روزا زیادی پا پیچ من می شن که فلانی چی شده مثل اینکه چشمه ی شعرت خشک شده . جوابی ندارم که بدم . یکی از دوستانم می گفت شاید دیگه برای احساساتت ارزشی قائل نیستی اما من همیشه به احساسم احترام گذاشتم و نمی خوام مثل آدمای بی احساس زندگی کنم. از همه ی شما می خوام واسه شعر گفتن من نذری چیزی بندازین توی صندوق صدقات یا گوسفند قربونی کنین شاید فرجی بشه .
د - اما توی این پست می خوام از " وحدت عماد " براتون بنویسم . اولین بار وحدت رو توی یه اردو توی "آبعلی" دیدم . اردوی خوبی بود و باید ۲ تا ۲۵ روز یعنی ۵۰ روز اونجا می بودیم. تابستون ۷۸ بود . با همت بچه ها یه نشریه برای زمان اردو راه انداختیم که سردبیرش من بودم . به وحدت گفتم در مورد سینمای جنگ مطلب بنویسه . اون روز فکر نمی کردم اون جون لاغر و استخونی ( که در حال حاضر و بعد از ازدواجش هنوز هم استخونیه ) قلم بسیار شیوا و روانی داشته باشه . وحدت مطلبو نوشت و انصافا خوب هم نوشت اما بنا به صلاحدید مدیر مسئول از مطلبش استفاده نکردیم . وحدت برای ۲۵ روز دوم با اجازه ی شما جیم زد و نیومد و من ازش بی خبر بودم تا اینکه توسط یکی از دوستان مشترک فهمیدم نشریه ی دانشجویی که مسئولش بوده توی کشور اول شده . خوشحال شدم زیاد اما نتونستم پیداش کنم و بهش تبریک بگم . بعد که من توی خبرگزاری مهر خبرنگاربودم یه روز توی کتابخونه ی حرم برای تهیه ی خبر رفته بودم و آقا رو اونجا دیدم که در کسوت سربازی در مرکز مشاوره و جوانان آستانقدس مشغول شده بود . بعد هم دو دره بازی کرد و همونجا استخدام شد و شد مسئول روابط عمومی اونجا. گه گداری باهاش در ارتباطم اما می دونم خیلی گرفتاره . وحدت عماد که اسم فامیلش خیلی عجیب و غریبه و به نظر من باید برعکس می بود تبحر خاصی در جذاب نوشتن مطالب خیلی ساده داره و قلم دوست داشتنی داره حتما به وبلاگش سری بزنین http://www.vahdatemad.blogfa.com/
و دست آخر باز هم یکی ازشاهکارهای ادبی خودم ...
آمدی جانم به قربانت کمی دیر آمدی
آمدی بر جان عاشق مانده یی پیر آمدی
"آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟"
در گریبان، سر فرو بردی چنین زیر آمدی
نازنینا عشقم از فرسودگی نفرت شده
اندر این نفرت چرا امشب به تدبیر آمدی
بی خیالش، چون تو باشی شکوه از خود می کنم
مه جبینا در نمازم مثل تکبیر آمدی
مجلسم در هیبت و شوکت زبانزد کرده ای
پیر دوران را تو گویی مثل اکسیر آمدی
دیشب از شوقت تفال می زدم بر پیر عشق
بگذریم القصه امشب دست تقدیر آمدی
ب- آخر هفته ها که می شه دلها پرمیزنه برای وصال . اونایی که عاشق ترن از دعای مداوم دست بر نمی دارن . غروب های جمعه دلها همه پرمیزنه . چه غروب های غم انگیزی داره جمعه های ما ...![]()
ج-خوشحالم که توی اوضاع وااسفای اقتصاد و رنج بی شماری که مردم ما از معیشت می برن لااقل تیم سپاهان دل مردم رو شاد کرد و این عربهای پر مدعا رو توی جده زمینگیر کرد . ببین کار کردم ما به کجا کشیده که باید از چه جیزایی خوشحال بشن ( یادم رفت . حرف سیاسی ممنوع )
د- از این به بعد توی هر پست درمورد یکی از دوستان و وبلاگش توضیحاتی خواهم داد . دوستانی که به اونا ارادت کامل دارم . این شماره " سید جواد اشکذری "
جواد از دوستان خوب منه . با هم توی دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه آزاد درس خوندیم . منتها جواد یک سال از من جلوتر بود . جواد از همون دوران دانشگاه و زمانی که مثل امروز دانشجو شدن ساده نبود و البته فعالیتهای سیاسی - و نه امورات دیگه - بین دانشجوها زیاد رونق داشت وارد فعالیتهای گروهی دانشجویی شد و البته بین بچه ها هم حرفاش خریدار داشت . یادمه از همون دوران به نوشتن هنری علاقه داشت و بعد از دوران دانشجویی هم وارد نوشتن شد و خبرنگار شد . خبرنگار هفته نامه ی شهر آرا و خبرگزاری مهر و چند نشریه ی محلی دیگه . اواخر دوران دانشجوییش بود که دل در گرو زندگی بست و با یکی از همکلاسی ها - خانم رنجبر - ازدواج کرد و البته خیلی از ماها از این وصلت خوشحال شدیم . جواد یه کوچولوی خوشگل هم به اسم " هستی " داره . اگر سری هم به وبلاگ جواد بزنین درمورد تئاتر چیزای زیادی می تونین ببینین و یاد بگیرین . برای جواد اشکذری و خانواده ی محترمش آرزوی موفقیت می کنم . http://www.mashhadteatr.blogfa.com/
...و سرانجام یک شعر دیگه تقدیم به شما خوبان
" ما مثل دو بیگانه سردیم و نمی جوشیم "
یک باور بی پایه یک شعر پر از دردیم
زیبایی جان ما کامل نشود بی تو
ما مثل گلیم اما گویی گل بی برگیم
عمری که در این منزل بیهوده به یغما شد
دراین شب پایانی ما منتظر مرگیم
تو سختی بی حدی من خواهش بی پایان
زیر غم هجرانت ما تاب نیاوردیم
فردا که تو باز آیی در پاسخ عشق ما
در پاسخ عشق تو یک شاخه گل زردیم.
ب - خوشحالم از اینکه با دیرآپ کردن من سر و صدای دوستان خوبم در میاد . این یعنی اینکه من دوستان خوبی دارم و باید قدر همه ی این بزرگواران رو خوب بدونم . توی این مدت با دوستان زیادی آشنا شدم و وبلاگ های زیادی به جمع پیوندهای من اضافه شدن . و بلاگ دغدغه های امروزی که و بلاگ دوست قدیمی و عزیزم مهدی شمشیریه و خیلی دوران خوبی با هم داشتیم . یاسی و باران با وبلاگ با نمک و پراز نشاطشون . فانوس احساس که کلی احساس ناب تو خودش جمع کرده و به نظر من ارزش خوندن هم داره . چیزی شبیه روزنامه که مال حبیب قاآنی دوست عزیزمه که خیلی چیزا ازش یادگرفتم . حبیب روزنامه نگاره و توی روزنامه ی قدس قلم می زنه . وحید عدالتی که سمبل یک خبرنگار بی کله و سمج و پرتلاشه . حسن احمدی فرد که این یکی هم از دوستان خوب مطبوعاتی منه و در روزنامه ی قدس قلم می زنه والبته سردبیر خودم توی هفته نامه ی حرم هم هست و البته من شیفته ی تواضع و ایضا شرمنده ی بدقولی هام درموردش هستم . وحدت عماد که یک کله ی پر از مطالب خودنی داره و آدم نمی دونه از کجا این همه مطلب رو میاره روی کاغذ . بقول یکی از دوستان استاد دری وری نویسیه عالیه ! .وبلاک کتیبه ی مهر که حرفهای خوبی از جنس فراموش شده های ما می زنه و البته پر هم هست از آموختنی ها . روزگار وصل که وبلاگ دختر عموی پر تلاش و سخت کوش منه و من به و جودش افتخار می کنم . وبلاگ گل نسترن که کار نسترن خانمه و من از داستانهای کوتاهش خیلی لذت می برم . وبلاگ حرف حساب که هر از گاهی حرفایی می زنه ازجنس فطرت آدما یعنی به درد بخور و پراز تامل .و بلاگ به سین که مال حمید تقی آبادی عزیزه و من همیشه از مطالب ادبی که می نویسه لذت بردم و البته هنوز منو لینک نکرده و ... خلاصه خیلی وبلاگ های دیگه که ازشون عذر خواهی می کنم که نامی ازشون نبردم . همه و همه ی این وبلاگ ها از کم تا زیاد به من نکته هایی رو آموختن و منو شرمنده کردن .
ج - سال ۸۶ هم داره بارو بندیلشو جمع می کنه و میره . سال عجیبی بود . سالی پراز ملال و دلتنگی و ... بگذریم . یه سال دیگه داره به عمر همه ی مااضافه میشه . نمی دونم کجای کارم . سال خیلی خوبی برای من نبود . البته امیدوارم ناشکری نباشه اما خب باز امیدوارم برای همه ی ما سال ۷۸ سال پر برکتی باشه . سالی پر از تلاش . سالی که درسایه ی عنایات آقا امام زمان (عج) پر از برکت باشه . سال اقتدار ملت ایران و تلاش بیشتر مسئولین نظام مقدس جمهوری اسلام باشه برای سربلندی بیش از پیش این ملت بزرگ و متمدن .امیدوارم همه از تعطیلات عید لذت ببرن .
د - و دست آخر به قرار همیشگی باز هم یکی دیگه از شعرامو تقدیم می کنم به همه ی شما گلهای روزگار ![]()
دلم به میکده تکفیر شد کسی نمی داند
میان واقعه تفسیرشد کسی نمی داند
قرار بود یکی شود یکی یکی نشود
به تیر عشق تو تکثیر شد کسی نمی داند
کسی که ذوب گشته بود درنماز چشمانت
به پیش چشم تو تقصیر شد کسی نمی داند
زبس که تو راخواند محکم و بلند و رسا
ندای واحد تکبیر شد کسی نمی داند
تو شمس زمانی که قطره ی وجود مرا
شتاب کردی و تبخیر شد کسی نمی داند .